شعر زخم و مرگ با ترجمه ی استادانه ی احمد شاملو، تقدیم شما با هزار سبد عشق و مهربانی

زخم و مرگ (مرثیه ای برای ایگناسیو سانچز مخیاس )
در ساعت پنج عصر .
درست ساعت پنج عصر بود .
پسري پارچه ي سفيد را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدي آهک، از پيش آماده
در ساعت پنج عصر
باقي همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه هاي پنبه را هر سوي
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذر نيکل و بذر بلور افشاند
در ساعت پنج عصر .
اينک ستيز يوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر .
راني با شاخي مصيبت بار
در ساعت پنج عصر .
ناقوس هاي دود و زرنيخ
در ساعت پنج عصر .
کرناي سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر .
در هر کنار کوچه، دسته هاي خاموشي
در ساعت پنج عصر .
و گاو نر، تنها دل برپاي مانده
در ساعت پنج عصر .
چون برف خوي کرد و عرق بر تن نشستش
در ساعت پنج عصر .
چون يُد فروپوشيد يکسر سطح ميدان را
در ساعت پنج عصر .
مرگ در زخم هاي گرم بيضه کرد
در ساعت پنج عصر
بي هيچ بيش و کم در ساعت پنج عصر .
تابوت چرخداري ست در حکم بسترش
در ساعت پنج عصر .
ني ها و استخوان ها در گوشش مي نوازند
در ساعت پنج عصر .
تازه گاو نر به سويش نعره برمي داشت
در ساعت پنج عصر .
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگين کماني بود
در ساعت پنج عصر .
قانقرايا مي رسيد از دور
در ساعت پنج عصر .
بوق زنبق در کشاله ي سبز ران
در ساعت پنج عصر .
زخم ها مي سوخت چون خورشيد
در ساعت پنج عصر .
و در هم خرد کرد انبوهي مردم دريچه ها و درها را
در ساعت پنج عصر .
در ساعت پنج عصر .
آي، چه موحش پنج عصري بود !
ساعت پنج بود بر تمامي ساعت ها !
ساعت پنج بود در تاريکي شامگاه !
|