درودی به زیبایی و مظلومیت حق

فاتحه
شام یلدا آمد و باز این دلم تنهاترین
پاک گشتم از خیالت ای پری نازنین
گفته بودی نزد من آیی ولی آخر چه شد ؟
رسم ما آبی دلان هرگز نباشد اینچنین
با تمامیّ وجودم من صدا کردم تو را
دست در گوشَت نمودی با من آیا هم چنین؟
هر چه ماندم منتظر تا از تو آید یک خبر
بی گمان از من خبر آید برایت نور عین
با تو من میل سفر تا اوج و بالا داشتم
آه از این فکر عبث تن رفته در زیر زمین
هر چه گفته این مجیدت هم رهش اشک ست وآه
فاتحه بر تربتم خوان تا بروید گُل ز طین
( مجید آذردشتی )
|